کوتاه از دلداگی
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم/شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تنهایم نگذار که این الفبا قصد تاراج دلم را دارد ...
اگر امان می دادند چه زیبا می شد این الفبا حروفش دارد به هزار می رسد شبیه نامی که مدام فریادم می کند می خوابم و دوست دارم بیدار که می شوم دیگر دلکم این گونه غمگین نباشد می خوابم ، تو صدایم کن ... بازهم.... آیین من بت نمی خواهد عزیز خدایی دارد به لطافت دل، قداست دل، به خدایی دل آیین من "خدا"یی دارد به عظمت دوستی .... می گذارم واژه از حریم امن دل بگذرد و دوستی یادگار قرن ها ی آدم شود. . شاید سخت باشد برایت اما هیچ وقت دنیای آدم بزرگهای زندگی ام را دوست نداشتم از همان روزهای شاد شاد کودکی سرمشق شب هایم این شدکه بزرگ نخواهم شد ... کودکت خواهم ماند... بازهم ...
هنوز خبر نداشت که دوستش دارد یا نه بی خبر بود از اینکه دلش که تنگ می شود برایش مهم است یا نه بی خبر بود از دلتنگی های احتمالیش هرچه فریاد می کرد که دلتنگش است پاسخی نبود از سویش همه لحظه های شادش داشت ته می کشید و ساعتی که می پنداشت برایش خوشبختی اش از این پس می زند از حرکت بازایستاده بود. او تمام بهانه ها را سر می کرد تاشاید صدای زنگی برایش، به نامش به صدا درآید اما اما .... انگار کسی نه دلتنگش می شود.نه آرزویش را می کند . نه دلش بهانه ی او را می گید. عاشق واژه ها بود و از این روزهایی که می گذشت یاد گرفت که چه کوتاه است زمان فاسد شدن این الفبا. او می خواست عاشق باشد................... بیچاره دلش می سوخت و نمی دانست چرا هنوز دوستش دارد. انگشتانش را نفرین می کرد از اینکه روزی نامش را با آنها نوشت در یادش. دلش می خواست واژه های دروغ دوست داشتن را از دفترش پاک کند اما اشک امانش ندادو بیچاره جان سپرد لابه لای تعفن یک دوستی. عاقبت مرد و کسی نداست ، هیچ وقت . . . عاقبت خواهم مرد.وکسی نمی داند، هرگز ..... چشمانم خشکید دستانم هی میلرزد و تو هیچگاه نیستی ... به نبودنت عادت نمی کند دلم وتو را دوست خواهد داشت شاید روزی از لانه ی پرستو های عاشق برایم دستی تکان دهی تا همیشه مهربانم خواهی ماند
پ.ن. دیگه نمی گم آپ کردم بیا بخون ... تو که داری میری بی هیچ علاقه ای من و تنهایی و یاد تو هرسه با هم سر قرار می رویم سر همان سه راه ساده ی دل سپردگی
د.ن: تو حتی یه خبر کوچولو نگرفتی می دونستی میرم ولی زدی دلم و شکستی و ریز ریز ریز... ۰۱ شبیه تو لای تمام حروف الفبا کسی گمشده است . . ۰۲ مشترک مورد نظر گوشی خود را همیشه از لرزه های انگشتانم خاموش می کند و من داغدارم . . ۰۳ دلم برای تو نه برای مادرت هم نه دلم برای خدا می سوزد که گلهایش خاکستر می شود و سکوت می کند ... . . ۰۴ فرشته های شهر ما در پارک می خوابند لابه لای کارتن های موز ... . . ۰۵ صدایت را نگاهت را تمام راه های ارتباطت را ازمن دریغ می داری من هر لحظه غریب ترم از خدا . . می خواهم بنویسم واژه ها را کسی می دزدد اشکهایم باقی مانده ی نامت را از کاغذ پاک می کنند. کمی آن طرف تر ... و من غمگینم همان جایی که ساده دلم را تنها می گذاری خدا را آب برد از بس که روزها را زار زدم و لب از هم بازنکردی این روزها تمام دلم غمکده ای ست که گوییی هزرا سالش غریبه ام سنگ گورم را هرگز سفید نگذارید . . 02 سنگ شانسی که به من دادی تمام شانس زندگیم را ربود روزهایم اینک رنک سیاه قبرهای گورستان شهر است ... . . 03 حرفهایت چه دورغهای زیبایی بود پسر عاشق شهر . . 04 مادر بزرگم می گفت جنین هشت ماهه زنده نمی ماند مامانی عزیزم این روزها حتی جنین نه ماهه هم زنده نمی ماند آخر کودک عشق نه ماهه ی من سقط شد آنهم چه ساده 001 پاییز هنوز باریدن نگرفته بود که در کنج دلت خانه کرد ودل کوچک مرا بی لانه کرد... . . 002 بیا و بخوانم از الفبایی که حرف هایش را پاک کردی . . 003 میخواستم دلکده ام باشد و حالا چند ماهی می شود که این اتاقک غمکده ام شده. نمی دانم چرا وچرایش را هم نمی گوید.انگار لهجه اش غریبه شده با دلتنگی هایم،می ترسیدم و ترسم را در پناه صدایش آرام به خواب می بردم تا تنها من باشم و عشق. اما امروز و این هفته و این ماه و این تابستان تنها اشکهایم هستند که ترس را از دلم می تاراند فقط برای چند ثانیه. . لمس انگشتانش غریب افتاده در دشتی که می خواست جولانگاه عاشقیش باشد ،آمد و گفت کسی مدام برایم دعا می خواند اما این روزها جانماز مادربزرگم را گم کرده ام در پیاده روی که زیبایش هم زشت است... دلش فقط کمی ناز می خواست و چند نت آواز دوستی ار لبهایش،اما نه حکایتِ عجیبِ دلتنگی سهمِ بی تقسیم سرنوشتِ دخترکِ تنها و غریب شهر است و کاریش هم نمی توان کرد. . سوسا آنقدر گریه کرده ام که خدا و پاییزش از همین اول راه کم آورده اند. سوسای نازِ تنهاییم، آنقدر گریه می کنم تا تمام دلتنگی هایم را آب ببرد حتی تا آن روز چیزی از دلم جز یک سنگ سرد و سیاه باقی نماند. شبها آرام بخواب و آبی. پنجره ی اتاقت را باز کن باران می بارد شاید قطره اشک گمشده ام امروز بهانه ی خدا برای باریدن شده پنجره را باز کن راه دل من از نگاه تو می گذرد . . 02 چشمم به دار حلق آویز شده راه گلویم بسته، به دستانی ست شکنجه گر تمام می شوم همین پنجشبه زیر چرخ های اتوبوس غریبه دفن خواهند کرد انگشتانم را در جاده های تنهایی ... ....
این دل هزار سال غصه دارد و هزار روز دلتنگی ... پیاده رو تا خدا غمگین است . . 02 در پی نگاهت دلم تا خدا پرواز کرد وتو ناگاه بالهایم را چیدی . . 03 آخر دلم لای الفبای نامت گیر کرده بود چه ساده می پنداشتم کسی دوستم دارد صبحی تلخ بیزارم از شهری ... نه از مردمان شهری که دوستش دارم . . . 02
یک روز صبح روزنامه ها می نویسنند : دختر زیبای شهر در بستر عاشقی جان سپرد. وتو نیستی که بخوانی یک روز عصر اعلامیه ی مجلس ترحیم دخترک ساده دلی را به در و دیوار شهر می زنند تاریخش آخرین پنجشنبه آشنایی ست که تو می دانستی و نیستی تا ببینی یک روز غروب دیگر حتی سنگ گورم را نخواهی یافت . 03 دلم را؛ نه، دستمال کاغذیی که دلم را لایش پیچیده بودم پس بده برای دخترکم می خواهم. نمی دانم چرا همه چیز به تو ختم می شود حتی اگر هرگز نباشی. جای یک عکس در آلبوم کاهی من خالیست! ... دوباره آغاز پروانگی نگاه توست وتب تلخ صدای تیرهای این تابستان تولدتت مبارک مهربان از واژه های دلبرانه ی دخترک همین تابستانه ها آه دلم می خواست نامت را ... من دریغ می شوم حتی از خودم نرو بمان و این اشکها را از گونه هایم پاک کن دلم می خواهد رویای عاشق شدنم را با کسی به حقیقت پیوند کنم بغضم امان از ناز انگشتانم بریده آه چه تابستان تلخی ست ... دارد می شود تو نیاز نام منی انگار از هزار آوازی که بی صدا مانده و من نیاز زایش دخترکی را باردارم. در تکاپوی دیدار نخستین چشمانت صدای گامهایت هنوز یادم هست پسرک خودخواه هزار آرزو حرام یاد تو ست اینک نامم را نخواهم خواند از یادتت .
پ.ن روزها خاطره هایم را دار می زند ... ودستانم از بی پناهی دختری دیگر تاب پاک کردن اشکی را نداشت باران همچنان می بارد ... ممنوع، دستان توست بردشتگاه انارستان سینه حرام، نام لب از واژه ی دل است حرام، قرار دیدارهای شبانه ای ست که تو نباشی من آلوده ی گناهم وتو تبرئه از قانون مردانگی ... ممنوع،،، نام زن است در التهاب حرام یک مرد با پچ پچ های شبانه ای تا صبح... حرامت باد.لذت آغوشم،عریانی تن وبرهنگی روح،... هوای رفتن باز وزیدن گرفت بیا سوسایم که بدجور تنهایم و دلتنگ بیا. آمدن آرام من است و رفتن آزار دل ... نقطه ها را کجا جا کنم تو که نیستی نامت مانند نام من بی نقطه حکایت دارد از درد عاشقم اما نه نترس دل به بند دلی نداده ام که ناز تو نیاز آواز اعجار هر پیامبری ست نازکم ... سخت می لرزید برایت نوشتم اما جوابی نشیند دل لرزان و دست پریشانم پ.ن: سفر و تمام مسیر را تصویر میدانی برایم سهل می کند که همه ی تنهایی راه قورتم ندهد تنها،تصویر آن سه راهی که من پیاده می شوم تنها بوسیدنِ نابِ هیچ دلی نیست، تورم دردِ نامِ زندگی است. دخترک ... وقتی سینه ات جولانگاه هرزه گی مردکی می شود هیچکس نمی داند عذاب تو در تمام دنیا دستانی ست که لمس گاه تواند دخترک. آبستن از مردی که عقیم عشق بود ........ ... سوسایم خودسوزی... در هیاهوی بادی که نمی وزد لمس عریانی تنم ولبهایی برای مکیدن جز نیست انگار ....
شکایت نکنی یه هویی یه پژو زیرم می گیره ها
می خواهم بنویسم
دفتر من خط ندارد

سرم را که روی بالشم بگذارم
صبحی به بار می نشیند در این تابستان که گذشت 
و ماه هاست که پا به ماهی بی ماهی شده
و سالی نمی بینم به بارداری عشق در این حوالی که جای کمی از دنیا نیست
| Design By : Night Skin |






